منور که میزدنند دیدم یک نفر پاهایش را به زمین میکشد .یک دستش را به گلویش گرفته بود و با دست دیگرش میخواست زیپ جیب پیراهنش را باز کند . خواستم گلویش را ببندم نگذاشت دستم را گرفت و گذاشت روی جیبش <br> گفتم: مگه توش چیه ؟؟؟؟؟<br> خون از لای انگشتانش بیرون میزد نمی توانست حرف بزند .<br> زیپ پیراهنش را گرفتم و کشیدم .گیر کرده بود محکم کشیدم باز نشد.<br> پاهایش را آرامتر به زمین میکشید ، با سر نیزه جیب را پاره کردم . دو تیکه کاغذ بود ،در آوردم .<br> دیگر پاهایش را به زمین نمیکشید <br> منور که زدند پسرش توی عکس میخندید....<br>