پرش به محتوای اصلی

لبخند پسرش....

لبخند پسرش....
منور که میزدنند دیدم یک نفر پاهایش را به زمین میکشد .یک دستش را به گلویش گرفته بود و با دست دیگرش میخواست زیپ جیب پیراهنش را باز کند . خواستم گلویش را ببندم نگذاشت دستم را گرفت و گذاشت روی جیبش
گفتم: مگه توش چیه ؟؟؟؟؟
خون از لای انگشتانش بیرون میزد نمی توانست حرف بزند .
زیپ پیراهنش را گرفتم و کشیدم .گیر کرده بود محکم کشیدم باز نشد.
پاهایش را آرامتر به زمین میکشید ، با سر نیزه جیب را پاره کردم . دو تیکه کاغذ بود ،در آوردم .
دیگر پاهایش را به زمین نمیکشید
منور که زدند پسرش توی عکس میخندید....
۱۷ اسفند ۱۳۹۲ ۰۷:۵۷
تعداد بازدید: ۶۶۵

اظهارنظر

تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید