توجه به زندگی و جایگاه اجتماعی بازنشستگان نمونه بازنشستگان، ارتقای منزلت این قشر بااهمیت و تأمین معیشت آنها، همواره از دغدغههای اصلی و مهم مدیریت کلان کشور و مدیران صندوق بازنشستگی کشوری به حساب میآید.
نشریه ثمر (وابسته به سازمان بازنشستگی کشوری) در هر شماره با یکی از این فرهیختگان افتخارآفرین و فعالان تأثیرگذار دوران بازنشستگی گفتگو میکند. در اینجا حاصل گفتگوی این نشره با«احمد کامیابى مسک» را می خوانید.
«احمد کامیابى مسک» در سال 1391 در هفتمین همایش 25 ذیالحجه به عنوان بازنشسته نمونه کشوری برگزیده شدهاند.
اینجانب در سال 1322 در دهستان خوس در اطراف شهرستان بیرجند متولد شدم. پدربزرگ مادرى من مرجع تقلید این استان بوده که شاگرد میرزاى شیرازى بود. از طرف پدرى بر اساس شجره نامه به خواجه عبدا... انصارى میرسیم. «بر هوا روى مگسى باشى، بر آبروى خسى باشى، دلى بدست آور تا کسى باشى» و این جملات نیاى من از دوران طفولیت در نظرم بوده و سعى کردهام تواضع ام را از دست ندهم. به دلیل شغل پدر که رییس پاسگاه ژاندارمرى بود، بعد از یک هفته از تولدم به دُرشت در اطراف بیرجند رفتیم. تا کلاس 6 ابتدایى در دبستان داریوش این شهر بودم، دوران متوسطه را در دبیرستانهای پرویز و شوکتى بیرجند گذراندم. براى کنکور دانشسراى مقدماتى اقدام کردم که بعد از 2 سال معلم شوم. بعد از اتمام دانشسرا به صورت داوطلبانه 6 سال به شاهرود رفتم. من معلمى را از 19 سالگى شروع کردم. هرسال کنکور شرکت میکردم و قبول میشدم، اما چون قبل از مشمولیت معلم شده بودم به جاى 5 سال باید 7 سال خدمت میکردم تا معاف شوم و بتوانم به دانشگاه بروم. طى این مدت علاوه بر گرفتن دیپلمهای مختلف طبیعى و ریاضى، زبانم را تقویت کردم، دوره خلبانى دیده و گواهینامه آنرا دریافت کردم، دورههای متعدد کمکهای اولیه را گذراندم.
در سال 1346 موفق شدم وارد دانشگاه مشهد شوم. به علت تدریس در دبیرستان با رتبه بالا قبول شدم. زبان و ادبیات فرانسه را دوست داشتم. 250 نفر در 5 رشته پذیرفته شده بودیم. سال اول عمومى بود و شاگرد اول یا دوم شده بودم و اجازه داشتم هر رشته دیگرى که میخواهم انتخاب کنم، رشته اصلى من زبان و ادبیات فرانسه بود و به عنوان رشته فرعى جغرافیا را انتخاب کردم و در سال 1350 لیسانس گرفتم.
بلافاصله براى فوق لیسانس رشته اصلیام اقدام کردم. در دانشگاه تهران پذیرفته شدم، همزمان تئاتر هم کارمی کردم. رساله من «تئاتر ژان پل سارتر» بود، در تئاتر به فلسفه علاقه داشتم، تئاتر از فلسفه جدا نیست، تئاتر زندگى است.
در کنار دانشکده 40 ساعت تدریس در دبیرستان راهنما داشتم، شبانه همدرس میدادم. مجبور بودم هفتهای یکبار به مشهد رفته و با خانوادهام ملاقاتى داشته باشم. در 20 سالگى ازدواج کرده بودم. همسرم در مشهد معلم بود، 4 تا بچه داشتیم، وقتی وارد دانشکده شده بودم، دو تا از بچهها متولد شده بودند. در دو کنکور فرهنگی فرانسه براى معلمى شرکت کردم، یکى بورس 5 ساله داشت که مدرک دکترا میداد و یکى بورس 1 ساله که مدرک تخصصى تدریس زبان فرانسه میداد، هر دو را قبول شدم اما چون معلم بودم باید از بورس 1 ساله استفاده میکردم، با همسر و یکى از فرزندانم عازم فرانسه شدم، ظرف 9 ماه 3 تا دیپلم گرفتم، فوق لیسانس زبان شناسى، آموزش زبان فرانسه به خارجیها و ادبیات مدرن تئاتر. برای 9 ماه دیگر درخواست تمدید بورسم را کردم موافقت شد.
براى دکترا ثبت نام کردم و تزم را ارایه دادم، در جلسه دفاع از استادم خواستم تز بالاترى را قبول کنند، این تز براى استادان کرسى دانشگاه فرانسه است، قبول کردند و من سال بعد به ایران برگشتم. اما به جرم غیبت اخراج شده بودم. توسط آشنایى راهنمایى شدم مرخصى بدون حقوق بگیرم تا مشکل حل شود. دکتراى من تئاتر بود و تنها متخصص تئاتر من بودم، من در مورد یک آدم زنده که به عنوان پدر تئاتر دنیا محسوب میشد کار کردم و رساله را برای ایشان فرستادم و مقدمهای طولانى بر آن نوشتند. رساله اول من تبدیل به 3 جلد کتاب شد که در سطح بینالمللی مرجع هستند که یکى از آنها جایزه بهترین نقد دانشگاهى را از فرانسه گرفت، دیگرى بهترین کتاب در مورد تئاتر نو قرن 20 شناخته شد. سال 56 به عنوان مدرس وارد دانشگاه تهران شدم. یکى از استادان به عنوان رییس دانشکده هنرهاى دراماتیک برگزیده شد، ایشان بهمن پیشنهاد معاونت خود را دادند که تنها نباشند من هم پذیرفتم، اما بعد از مدتى ایشان رفتند و من به تنهایى دانشکده را مدیریت میکردم. به معاون وزارت جدید علوم و فناورى پیشنهاد کردم این 5 دانشکده تبدیل به یک دانشگاه هنر شود که موافقت شد و تبدیل به مجتمع دانشگاهى هنر شد. 12 ساعت تدریس میکردم، 650 رساله در 5 رشته سینما، تئاتر، طراحى صحنه و نمایش عروسکى و ... راهنمایى کردم.
بعد از دکتراى اول براى دکتراى دوم که مفهوم انتظار بود اقدام کردم. رفتم فرانسه فکر میکردم، یک ساله تمام میشود، اما نشد. همسرم مریض شد و فوت کرد. بعد از برگشت بدون یک کلمه بازنشسته شدم. در سال 1999 از رساله دوم خودم دفاع کردم. در سال 1388 بعد از 52 سال معلمی و استادى با پایه 15 بازنشسته شدم. البته همچنان در تهران تدریس دارم و رساله راهنمایى میکنم. با همه تئاتریها در ایران و دنیا ارتباط دارم، سخنرانى میکنم، مقاله مینویسم، در مجلههای نمایش، صحنه، فصلنامه تئاتر و مجله دانشگاه تهران، مقالات علمى، پژوهشى و علمی، تخصصى زیادى چاپ کردم. 15 جلد کتاب به زبان فرانسه دارم، نمایشنامههایی نوشتم که بعضى به چند زبان از جمله فارسى، اسپانیایى، هلندى و انگلیسى ترجمه شده است.
• شیرینترین خاطرات خود را از دوران خدمتتان بیان کنید.
در سفرى که به اروپا داشتم همراه پسر چهارمم که شاعر است و تئاتر کار میکند بودم، وقت ناهار احساس کردم کسى مرا صدا کرد، دنبال صدا گشتم که ناگهان کسى دست بر گردن من انداخت و شروع کرد به دیده بوسى و گفت در شاهرود دانشجویم بوده و من به دلیلى با نظر خودش تنبیه اش کرده بودم و آن تنبیه باعث شده کسى که در حد صفر بود، حالا بورسیه شده و مهندس شیمى است و خود را مدیون من میدانست. در یک کشور غریب دیدن دانشجویان قدیمى خیلى باعث خوشحالى میشود.
• به عنوان یک بازنشسته چه انتظارى از صندوق بازنشستگى کشورى دارید؟
وقتى به عنوان بازنشسته نمونه انتخاب شدم دیدن این همه مهربانى مرا شوک زده کرد، اینکه نسبت به بازنشستهها مهربان هستند، کارها بهتر انجام میشود و بیشتر به بازنشستگان میرسند، از طرف همه بازنشستگان از صندوق بازنشستگى کشورى سپاسگزارى میکنم.
• یک جمله خطاب به مدیرعامل صندوق بازنشستگى کشورى بگویید.
اینکه یک خانم در راس کار است نشان دهنده این است که بانوان ایرانی، مدیران خوبى هستند. با این مهربانیهایی که میکنند افتخار زن ایرانی هستند و بازنشستهها به این مهربانیها نیاز دارند.
• بازنشستگى را در یک جمله توصیف کنید؟
من احساس خاصى به بازنشستگی ندارم، با یک نامه حکم مدیریت و با یک نامه حکم بازنشستگى میگیرید و این نامهها نیستند که شخصیت انسان را میسازند.